محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
943
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
كرد و آن بود كه باد را صاحب خبر او كرده بود و هر كجا اندر پادشاهى يك ماهه راه بيشتر يا كمتر كسى سخن گفتى از آدميان و پريان و ديوان و مرغان اندر [ هوا ] يا ماهى در قعر دريا و همه خلق اگر نرم گفتندى و اگر درشت و بلند ، باد آن سخن به گوش سليمان آوردى . پس يك روز با همه سپاه بر نشسته بود از پريان و ديوان و مرغان ، و به تفسير اندر چنان است كه آن روز بر اثر سپاه همى رفت ، و گاه بر باد رفتى اندر هوا و گاه بر پشت ستوران بر زمين . پس به واديئى برسيد كه مورچگان آنجا خانه داشتند ، و بر روى زمين آمده بودند ، قوله تعالى : * ( قالَتْ نَمْلَةٌ يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَجُنُودُه وَهُمْ لا يَشْعُرُونَ 27 : 18 ) * . مورچه گفت : اى مورچگان به خانه اندر شويد تا سليمان و سپاه او شما را به زير پاى نكوبند ، و ايشان ندانند ، و آن ثنايى بود كه آن مور بر سليمان كرد به عدل و كم رنجگى بر وى گوايى داد ، كه خلق از وى به رنج نيست ، گفت : * ( وَهُمْ لا يَشْعُرُونَ 27 : 18 ) * . يعنى اگر بداندى شما را نكوبيدى . . . * ( فَتَبَسَّمَ ضاحِكاً من قَوْلِها 27 : 19 ) * . سليمان بخنديد از شادى نعمت خداى را كه مر او را چنين ملك داد كه سخن مور او را بشنوانيد و بر روى زمين و بر هوا و اندر ميان آب خلقى نيست ضعيفتر از مور . پس سليمان عنان بكشيد و همه سپاه بايستادند تا آن مورچگان همه اندر خانه شدند و چنين گفت : * ( رَبِّ أَوْزِعْنِي . . . 27 : 19 ) * فا : پيش از حديث وفات سليمان در نسخهء فا عنوانى آمده است : « حديث القدر ما جرى بين سليمان و بين عنقا » ، و چون اين داستان در ديگر نسخه ها نيامده است مىآورم : نخست جبريل با ميكايل مناظره كرده بود و از ايشان هيچ يك تقدير خداى تعالى ندانستند . و گروهى گويند كه نيكى از خداى است و بدى از خلق . پس جبريل و ميكايل سوى اسرافيل رفتند و بگفتند . اسرافيل به لوح محفوظ اندر نگاه كرد و گفت : نيكى و بدى از خداى است عزّ و جلّ چنان كه گفت * ( قُلْ كُلٌّ من عِنْدِ الله 4 : 78 ) * . پس سليمان گفت : زنى را به مشرق پسرى آمد ، و زنى را به مغرب دخترى . و خداى تعالى مر ايشان را با يك ديگر روزى كرده است و تقدير ايشان چنين بود . سيمرغ گفت : من اين تقدير را خلاف كنم . پس سيمرغ برفت و به مغرب شد و آن دختر را بدزديد و بياورد و با خويشتن همى داشت و مىخواست كه قضاى خداى تعالى بگرداند . پس چون اين دختر بزرگ شد و آن پسر كه به مشرق بود نيز بزرگ شد و به بازرگانى بيرون آمد . چون به دريا اندر نشست ، كشتى غرق گشت ، و اين پسر بر تختهاى از آن كشتى بماند و همى رفت تا بدان جزيره رسيد كه سيمرغ دختر را بدانجا برده بود . پس چون پسر به كنار جزيره رسيد ، درختستانى ديد و بر سر يكى درخت كنيزكى ديد چون صد هزار نگار ، چنان كه صورتى بدان زيبايى نديده بود . كنيزك از سر درخت بنگريد و پسرى را ديد خو بر وى . عاشق گشت و گفت تو كيستى كه من اينجا آدمى نديدهام . وى قصّهء خود باز گفت . دختر گفت من كنيزك سيمرغام ، اكنون اين سيمرغ بيايد و ترا بكشد . جوانمرد بنگريد پوستى ديد بزرگ بر لب آن جزيره و گويند كه آن پوست حزه ( ؟ ) بود . چون وقت آمدن سيمرغ بود پسر بدان پوست . . . ( ؟ ) چون سيمرغ برفت ، پسر بيرون آمد و به درخت برشد و با دختر ببود تا . . . دختر بار گرفت . پس دختر و پسر به زير آن . . . آمدندى و همى بودندى . پس جبريل سليمان را آگاه كرد كه آن پسر با آن دختر گرد آمدند و دختر از وى بار گرفت . سليمان سيمرغ را گفت قضا . . .